شجاع
130
أنيس الناس ( فارسى )
مىنمود و از قول خويش منحرف نمىگشت و تجاوز نمىكرد . آخر الامر بايع ملول شد و آن دانگ متنازع را با دينار منعق تسليم او كرد . تاجر بستد و روان شد . در اين اثنا مردم او را از اين حيثيّت ملامت كردند و بد گفتند . بعد از آن شاگرد بيّاع در عقب تاجر برفت و گفت اى خواجه شاگردانهء من بده . تاجر آن دينار و دانگ مبحوث فيه را به او داد . كودك زر بستد و روان شد . چون معاودت نمود بيّاع گفت اى نادان فلكزده چرا اين همه راه به هرزه و ضايع رفتى . شخصى كه از بامداد تا پيشين براى دانگى نعره زد توقّع داشتى كه ترا چيزى دهد ؟ كودك بعد از اين گفت و شنود زر به استاد نمود . بايع متحيّر گشته در پى تاجر برفت . گفت اى خواجه عجب صفتى از تو مشاهده كردم و از براى رفع اشكال اين حال در عقب تو آمدم . صورت آنكه مدّتى مرا با قومى براى درمى صداع دادى و نزاع كردى و بعد از حصول آن مأمول آن را با دينارى به شاگرد من بخشيدى . آن صداع چرا و اين سخا از كجا ؟ تاجر گفت عجب مدار كه شخصى بازرگانم و شرط اين كار آنكه اگر كسى در حالت بيع و شرى به يك درم مغبون گردد به نصفى از عمر مغبون گشته باشد ، و در زمان مروّت چون بىمروّتى كند بر بداصلى خويش گواهى داده باشد . مغبونى عمر و ناپاكى اصل نخواستم . شرط ديگر آنكه چون در اوّل تجارت كممايه باشى احتراز مكن از انبازى و شركت . و بر تقدير وقوع اين صورت با غنىتر از خويش انباز شو . به شرط آنكه آن